شاید برای همیشه دیگه ازاین وبلاک برم
کسی مایل هست این وبلاک رواداره کنه
ایمیل بزندتابهش واگذارکنم
|
سلام
شاید برای همیشه دیگه ازاین وبلاک برم
کسی مایل هست این وبلاک رواداره کنه
ایمیل بزندتابهش واگذارکنم
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
19:20 |
در سینه ام جایگاهی است نامت را حک کردم هرروز تورا می بوسم
و می بویم
عشق آنست که بلبل با رخ گل میکند صد جفا از خار می بیند
تحمل میکند گه تحمل می کند گه تکیه بر گل می کند
تو که عشق را از تو به یادگار دارم عمرم باقی روزهای خوشت باد
وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان گفتند وقتی میمیرم برایم نماز می خوانند
زندگی چه قدر کوتاه است فاصله اذان تا نماز
تو اگر می دانستی که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن
هرگز از من تنها نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟؟؟؟؟
به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت
16:28 |
خداحافظ ای همنشین همیشه .....
خداحافظ ای داغ بردل نشسته ......
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من ......
تورا می سپارم به دلهای خسته ........
تورا می سپارم به مینای مهتاب ......
تورا می سپارم به دامان دریا .......
اگر شب نشینم اگر شب شکسته .....
تورا می سپارم به رویای فردا ....... + نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت
16:20 |
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت
16:9 |
چقدر كلمه عشق برايم غريب شده است!!!
كلمه اي كه امروزه شده بازيچه ي لبهاي دخترك ها و پسرك هايي كه براي رسيدن به خواسته هاي غير انساني خود از آن استفاده مي كنند. عشق ! هر چه فكر مي كنم نمي دانم مفهوم اين كلمه چيست. يعني واقعا عشق همان كلمه اي است كه آنها ازش استفاده مي كنند. معني واقعي عشق را فهميدند و درك كردند . عشق هاي زيبايي هم مانند شيرين و فرهاد . ليلي ومجنون . مي رسم كه عشق گذشته هم كذايي وزود گذر بوده. واي خداي من ! من بجاي اينكه عاشق بشوم دارم متنفر مي شوم .يعني چه بر سر من و اين آدمك ها آمده كه يكي از بهترين و قشنگ ترين احساس آدمي را فراموش كرده ايم . گويند زندگي بدون عشق مرگ است . عاشقي يعني ديوانگی
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت
16:5 |
![]() + نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت
15:57 |
گرنیایی تا قیامت انتظارت می کشم
منت عشق از نگاه پرشرابت می کشم
ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم
تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم
در پلکهای چشمانت لانه کردم ،
پلک نزن خانه خرابم می کنی
!!
گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟
عکس رخساره ي ماهش را داد ..
گفتمش همدم شبهايم کو ؟
تاري اززلف سياهش راداد ..
وقت رفتن همه روميبوسيد
به من ازدور نگاهش راداد
.. يادگاري به همه داد و به من...
انتظار سرراهش را داد ..!
چنانت دوست می دارم
که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد من صبر از تو نتوانم + نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت
14:16 |
ببخش اگر تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم ببخش كه عاشقت بودم
خسته و دلسرد نبودم ببخش كه مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم اگر كه گفتم به چشات بزار براتون بميرم ببخش اگر تو گريه هام دورنگي ريا نبود اگر كه دستام مثل تو با كسي آشنا نبود ببخش اگر تو عشقمون كم نمي ذاشتم چيزي رو ببخش كه يادم نمي ره اون روزهاي پاييزي رو لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز + نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت
21:51 |
افسوس که نمیشود باز گول دلرا خورد وگرنه چه خوب بود
هر روز آشتی و قهر میکردیم
برای تمام لحظات شاد با هم بودن هرگز ندیدیم همدیگر را اما برای دیدین هم لحظاتی نبود که لحظه شماری نکنیم و حال که میگذرد از آن زمان تا بحال دیگر برای دیدینت قلبی نمانده که بتپد و کاش زودتر میگفتی این حقیقت تلخ را
شنیدم از کسی پرسیده بودی احوالم را من خوبم تو چه تو خوبی ؟ دیگر برای لحظات تنهاییت نمیگردی دنبال کسی که پر کند تنهاییت را نمیدانم خدا شاهد است اما بدان من هنوز برای تنهایی خودم دنبال خودم میگردم تا پیدا کنم خودم را و غصه نخورم ار نبودنت
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت
23:27 |
تو منو گذاشتی رفتی
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت
15:35 |
دوستت دارم نيلوفرم اما نميدونم چرا
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت
15:25 |
هیچ چیزی نمی تونه جای دوست داشتن رو بگیره همه ما می تونیم چندین جواب مختلف به این سوال بدیم چرا خداوند عشق رو افرید.؟ بنظرمن عشق رو آفرید تا بهمون بفهمونه: اگه مغروری مجبوری یه روز غرورتو بشکونی . اگه تنهایی یه روزی از تنهای درمی یای.اگه خیلی ادعامون می شه مجبوریم یه روزی خاکی بشیماگه خیلی خودمونو تو جامعه آنلاین می دونیم یه روزی مجبوریم ساده بشیمواقعان چرا خدا قلب رو معبدگاه معشوق قرار داده؟ چرامثلان معده،روده،مغز،کلیه هاوحتی جاهای دیگه بدن جای قلب رو نگرفتن؟ بنظرمن عشق آفریده شد تا آدماهم دیگه رو دوست داشته باشن چون اگه عشق نبود مطمئنان همه باهم دشمن بودن. سایه همو باتیر می زدن. اگه یه روزی علاقه شدید قلبی به یه نفر پیداکنی مطمئنم حتمان گذرت به درخونه خداهم می افته. اونجاس که خدامیگه دیدی توهرچه قدرم نیرومند باشی روی زمین بازم گذرت به درخونه من می افته.مجبوری در بزنی تامن در رحمتم رو به روی تو باز کنم. اگه خیلی قوی باشی...مثه رضا زاده یاحتی بروسلی مجبوری یه روزی اون قلبتو بایهبارانداز(فن کشتی) به خاک بزنی...! به امید اینکه هیچ کس عشق رو با هـــوس اشتباه نگیره..!
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت
13:55 |
باور كنيد "عشق واقعي" يه آرمانه... يه واژه كه چون خيلي خيلي بزرگه نميضشه تعريفش كرد... مثل تعريف بينهايت توي رياضيات:"بينهايت يعني از هر عددي كه بتوني تصور كني ، بيشتر...".... مثل "مادر" يا "پدر"... اين واژه ها تعريف شدني نيستتن... هيچوقت هيچوقت... گفتم عشق يه آرمانه ... يه ايده آل ... چيزي كه بتوني به اين راحتي با گفتن چندتا جمله يا كلمه بشه بهش رسيد ديگه ايده آل نيست ، چون بهش رسيديم.... "عشق" چيز خيلي خيلي خيلي عظيميه... بدجوري بزرگه... اگه به هر دونفري كه به خاطر دل خودشون!!! همديگه رو دوست دارن!!! بگيم "عاشق" !!! كه ديگه واژه به اين بزرگي و قشنگي ارزشي نداره... ميدوني "عشق واقعي" چطوريه؟؟؟ چه شكلي؟؟؟ اصلا واسه چيه؟؟؟ ***** اول اينكه عاشق واقعي رو عمرا نميتوني ببيني... چون "عشق واقعي" رو توي چهره و حرفاي آدم "عاشق" نميبيني و نميشنوي... "عشق واقعي" فقط و فقط توي دل آدم "عاشق" هست و بس..... پس ايندفعه نميتونم بپرسم "تا حالا ديدي يا نه..." *ارزش "عشق واقعي" به پنهون موندنشه... ارزش "عشق واقعي" اينه كه هيچكس جز كسي كه عاشقشي نميتونه اينو بفهمه... "عشق واقعي" وقتي عشق واقعيه كه دو نفر "واقعا عاشق" همديگه باشن... يعني اگه من تو دلم عشق تو رو دارم و تو اينو متوجه نيستي ديگه نميشه اسم "عشق"رو روش گذاشت.......... *"عاشقاي واقعي" لازم نيست به همديگه بگن كه همديگه رو دوست دارن... ميدوني چرا؟؟؟ بخاطر اينكه هردوشون اينو ميدونن و از اون بالاتر... حسش ميكنن... از ته دلشون... با تمام وجودشون... ارزش "عشق واقعي" به همينه... (اما گفتنشم هيچي رو خراب نميكنه... تازه ممكنه قشنگترشم بكنه...) *"عاشقاي واقعي" اگه دردي توي دلشون باشه نميتونن ازهم پنهونش كننن... حتي به زبون نميارنش... چون " عشق واقعي" بهشون اين قدرتو ميده كه بفهمن توي دلشون واقعا چي ميگذره... تو هر فاصله و هر وضعيتي كه باشن..... ***همه چيزايي كه گفتم يه طرف و اين يكي يه طرف ديگه چون همه اينا وجود دارن و قشنگن بخاطر اين يكي: " عاشقاي واقعي " هيچوقت از همديگه دلگير نميشن ، حتي يه عاشق واقعي از بي وفايييم ناراحت نميشه: اگه من خيلي تنهام فداي سرت.... اگه گريونه چشمام فداي سرت ... اگه دلمو شكستي ، ميگن عاشق يكي ديگه هستي ، فداسي سرت..................اگه گل نميريزي به پام فداي سرت..... اگه(...)فداي سرت... ميدوني چرا؟؟؟ چون من تورو بخاطر خودم دوست ندارم... به خاطر تو و دل تو دوست دارم...... منظورم از اين حرف ، احتمال جدايي و تموم شدن "عشق واقعي" نيست.... نه ، اصلا....... توي "عشق واقعي" تنها دروغي كه وجود داره "جداييه"........ در صورتي كه توي خودخواهي همه چي ............ تو يه "عشق واقعي" ، "معشوق" و "عاشق" ، دو طرف ماجرا نيستن... هردوطرف ، "عاشق" و "معشوق" همديگه هستن... براي "عاشقاي واقعي" ، مرگ وجود نداره ... چون عشقي كه با مرگ از بين بره ديگه "عشق" نيست.... براي "عاشقاي واقعي" ، "عشق" مايه دردسر نيست... "عشق" براي اونا يه ميانبر براي رسيدن به همه چيزه ، برعكس خودخواهي كه اگه يه جايي يكي از دو طرف ، يكي از اهدافشو درخطر ببينه سريع يا همه چي رو محدود ميكنه يا اصلا كلا همه چي رو به هم ميزنه و ................... پس اينو بدون ، چيزي كه مانع تو باشه براي رسيدن به هدفات و مانع رسيدن تو به يه چيز عزيزتر و مهمتر بشه ، ديگه "عشق" نيست حتي اگه اسم اونو بذاري عشقو اسم خودتو بذاري عاشق ، بازم اين خودخواهيه چون تو بخاطر خودت داري همه چي رو تموم ميكني................... "عشق واقعي" وقتي بوجود اومد تو دل آدم لونه ميكنه... يه جورايي خونش ميشه دل "عاشق"... ميدوني پرنده ها كجاها لونه درست ميكنن؟؟؟...جايي كه به نظرشون امنترين جاس و جاييه كه كمترين احتمال خرابي و از بين رفتنشو ميدن.... جايي كه احساس كنن چيزي نميتونه بهشون صدمه بزنه... "عشق واقعي" همينطوريه.... يعني: *جايي نميره كه امنيت نداره.... جايي لونه درست نميكنه كه احتمال خرابيشو بده.... پس اگه تو دل يه نفر رفت خيالش راحته كه جاش امن امنه...... گفتم كه "عشق واقعي" حتي با مرگ از بين نميره..... ديدي آدمايي رو كه حتي بعد از مرگ هم ميخوان كنار عزيزترين آدم زندگيشون باشن... قبراي مشتركو ديدي؟؟؟؟؟؟ كتابا و حرفاي بزرگان مسلمونارو خوندي؟؟؟؟ من همه كتاباي مقدس اديان دنيا رو خوندم... حرفاي بزرگاشونم خوندم... هيچ كدوم به اندازه قرآن و حرفاي پيامبر و امامان مسلمانان نتونسته از "عشق" و دوست داشتن حرف بزنه... يه جايي خوندم كه فكر ميكنم امام علي بودن كه فرموده بودن: "آدما توي اون دنيا با كسا و چيزايي كه توي اين دنيا خيلي دوستشون داشتن و دارن برانگيخته ميشن..." من ميگم اين آخر عدله... خداي خود خودمون!!! واقعا تو عدل دومي نداره.... از اين عادلتر نميشه ديگه........... ببين..... خدا هم ميگه عشق واقعي آخر نداره.... ميگه اون دنيا ميذارمت پيش اوني كه "عاشقشي"....... باور كن خيلي باحاله.... پس عشق واقعي آخر نداره كه نداره........ تازه اگه به جاش باشه و نخواي خودتو گول بزني ميبيني كه چجوري هميشه دستتو ميگيره.............................. ديدي حالا.... تو عشق واقعي جدايي نداريم.... ولي درمورد اين شعره بايد يه چيز ديگه هم بگم تا اشتباه نشه: (اگه من خيلي تنهام فداي سرت.... اگه گريونه چشمام فداي سرت ... اگه دلمو شكستي ، ميگن عاشق يكي ديگه هستي ، فداسي سرت..................اگه گل نميريزي به پام فداي سرت..... اگه(...)فداي سرت...) ميدوني چرا اينو نوشتم؟؟؟؟ چون اين يه قابليت بزرگ عشقو نشون ميده( با اينكه حرف از جدايي ميزنه ولي من اصلا قبول ندارم ولي چيزي كه من ازش گرفتم خيلي بزرگتر از اين يه ضعفشه...)....مينويسم ولي درباره اش توضيحي نميدم: "عاشق واقعي" حاضره به خاطر دل "معشوقش" از "عشقش" بگذره ولي اگه "عشقش"واقعي باشه هيچوقت فراموشش نميكنه.... عاشق واقعي هيچوقت بخاطر دل خودش طرفشو آزار نميده.... + نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت
22:48 |
نیلوفرم: نفسم اخرین هدیه زندگی توست نیلوفرم: دلم می خواهد هرچه ازدست می دهم توراازدست ندهم نیلوفرم: دلم می خواهد شب سرم بزارم کنارسرتوتااروم بگیزم نیلوفرم: بدون تو خورشید برام گرمی نداره نیلوفرم: شبی اگر نفست به صورتم نخورد سحرگاهان بهانه ای برای نفس کشیدنم وجود نخواهد داشت
نیلوفرم: ای کاش می دانستم بعد ازمرگم اولیی قطره اشک را چه کسی برایم می ریزد واخرین کسی که مرافراموش می کند کیست
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت
0:41 |
من پشت این پنجره با تنهای خویش ایستاده ام چقدر نبض من پر دلهره می زند. نگاه کن که من بی تو به کجا رسیده ام.... ******************* دعا کردم بیایی کنار پنجره و باران ببارد و تو باز شعر عاشقانه و غریبانه ی خود را بگویی برایم. دعا کردم در خلوت تنهاییم با ماه تو باشی .... دعا کردم.. دعا کردم... من بهترین دقایق عمر را برایت دعا کردم. بهترین ،بهترین من، من با تو به عمق یک حادثه رفته ام. دعا کردم ، تو نمی دانی...، من برای اشکهای شبانه ی تو باریده ام من تو را خوب می دانم.ای عزیز ترین من.... خواه با من خواه بی من ، عشق تو هست هر زمان در من.... + نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
19:56 |
اگر خوار جفای تو تنم صد پاره گرداند تو را هر پاره ای گوید گل من دوستت دارم
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
2:47 |
اگه من داد بزنم همش بگم دوست دارم راضی میشی؟ اگه من جار بزنم همه رو باخبر کنم راضی میشی؟ اگه من یاغی بشم همه درها رو بشکنم راضی میشی؟ اگه باز مثل قدیما دلت را به دست بیارم راضی میشی؟ اگه این بازی عشقو از رقیبم ببرم راضی میشی؟ من که گفتم دیگه بی تو زندگیم بی معنی اگه این معنی رو توی زندگیم حکش کنم راضی میشی؟ منکه گفتم توی دلم کسی دیگه جای تر و نمیگیره اگه جاتو تو دلم تثبیت کنم راضی میشی؟ اگه من روزی ترو تو خاطرات جا بزارم خودمو از دست این زندگی هم خلاص کنم راضی میشی؟
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود و انسان با نخستین درد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:50 |
فردا،هزاران پر در هوا شناور خواهند بود پرواز را لبخند و لبخند را خدای مرغکی آزاد خواهد شد آزادی را پرواز و پرواز را لبخند و دیدگان به اشک تریده خواهتد گشت اشک را آزادی و آزادی را پرواز و پرواز را لبخند و لبخند را خدای و اشک را خدای اشک هایی در بند لبخند خواهند زد و پر هایی سرخ از لا به لای میله های قفس فرار خواهند کرد پتک هایی به سنگینی عشق قفل ها را خواهند شکست و خدای به بندگان لبخندی.... فردا می آید.....
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:49 |
ما به هم نميرسيم حتي با نذرو نياز انگار كه خدا دلش نميخواد ما به هم نميرسيم حتي اگه آسمون تا صبح از چشماش بارون بباره ما به هم نميرسيم حتي كه فرشته ها برن پيش خدا وساطت كنن ما به هم نميرسيم انگاري ديگه بايد به دوريت عادت كنم حالا ميتونم كه فقط عكس هاي ترو ببوسم تو كه نيستي پيش من از دوريت دارم ميپوسم حالا كه شده كارم سر كوچه تون بشينم ببينم كي ميري از دور تو رو ببينم ما كه به هم نميرسيم شديم دو تا پرنده تو دو تا قفس از هم جدا انگار قسمت همينه دوري و حسرت و قلب آتيش انگار ديگه نميشه چشم من چشماي ترو ببينه
بچه ها اصلا حال و حوصله ندارم كه بخوام بنويسم شايد يكي دوماه آپ نكنم ميخوام فكر كنم به خودم ٬ به زندگيم ٬ به كارام ببينم كجاي كارم اشتباه بوده كه مستحق اين دلتنگي شدم دلم داره از غصه ميتركه ٬ دلم ميخواد كه برم يه جاي دور هيچكي نباشه دلم ميخواد اينقدر گريه كنم تا شايد سبك بشم خدايا چرا ؟ مگه گناه من چي بوده ؟ منكه كاري نكردم ٬ منكه فقط دوسش دارم شايد گناهم همينه كه دوسش دارم شايد زيادي دوسش داشتم خدايا كمكم كن بتونم تحمل كنم ![]() بگو به عقوبت کدامین گناه مستحق این دلتنگی ام ؟
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:47 |
چشمهایت آیه عشق است خدا میداند ، خدا میداند چه قدر چشمهایت را دوست دارم که عشق را به من آموختند زندگی را در عمق این نگاه ها یافته ام که مرا به سوی سعادت می خوانند وبه هر چیزی که خوبی نام دارد پیوند میدهد من به این چشمها عادت کرده ام اسیرم ، اسیر چشمهای تو در عمق این چشمها دریای بیکران عشق را پاکی و صداقت را می یابم در اتاق تنهاییم عکس تو را قاب کرده ام بر دیوار قلبم چیز دیگری نیست جز عکس تو همه جای این دل حزینم انباشته از مهر تو ست هر روز به تماشای چشمهای تو می نشینم که خود دنیایی است و مرا از دنیای بیرون بی نیازم میکند خدا میداند خدا میداند که چقدر این چشمها را دوست دارم هر روز از روز پیش شیفته و اسیرم میکند چه بگویم که دنیای من + نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:47 |
صدای خیس بارون رو میشنوی ؟ آسمون دلش گرفته آسمون داره اشک میریزه دل خیس آسمون داره داد میزنه٬کجایی پس؟ انگار آسمون هم انتظار میکشه آسمون داره گریه میکنه٬درست مثل من من از شادی اشک میریزم اون از غصه
آخه من ترو دارم و اون نداره
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:44 |
تقدیم با عشق به عشقم
خيلي دوسم داشت دلمو شكسته مي خواست تا با اين بهانه بشه توش گل كاشت تو دلم هر چي كه بود همه شو پاك كرد اسم خودشو بزرگ تو دلم حك كرد اوني كه با چشاش نگام كرد تو دلش آروم صدام كرد منم برگشتم و نگاش كردم دلمو فرش زير پاش كردم كسي كه مي گفت بي تو مي ميرم آري راست مي گفت ، بدون من مُرد موقع جون دادن اسممو صدا كرد و منو تنهاي تنها، با غم رها كرد كسي كه مي گفت برام عزيزتريني دستمو كشيد و رو صورتش برد وقت رفتن يادگاري مي خواست روحمو بغل كرد و با خودش برد كسي كه عاشقم بود باز چشم به راه من موند كسي كه مُرد همون فرشته اي شد كه شب اول قبر ازم سوال كرد بگو بدانم تو عاشق كي هستي؟ آيا منو دوس داري و مي پرستي؟ من بهش جواب دادم بي تو از زندگي خستم من به عشق تو دچارم دلم را به دلت بستم + نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:43 |
"نیلو فر" از مرز خوابم می گذشتم، سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود کدامین باده بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ در پس در های شیشه ای رؤیا ها، در مرداب بی ته آیینه ها، هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روئیده بود. گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم بام ایوان فرو میریزد و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ نیلوفر روئید، ساقه اش از ته خواب شفا هم سرکشید من به رؤیا بودم سیلاب بیداری رسید چشمانم را در ویرانه خوبم را گشودم نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود در رگ هایش من بودم که می دویدم هستی اش در من ریشه داشت همه من بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:40 |
میخوام این دفعه بگم کاشکی آدم این عاشقی رو نمیشناخت کاشکی این عاشقی اصلا سراغ یه آدمایی مثل من نمی اومد کاشکی خدا خیلی زود جواب دلای عاشق رو میداد کاشکی من اینقدر وابسته نمیشدم کاشکی............. حالا که من این عاشقی رو میشناسم و چشیدم و حالا که این درد سراغ منم اومده و حالا که خدا به این زودی ها جواب منو نمیده و حالا که من زیاد وابسته نیلوجونم شدم و حالا که.....
به خدا نمیدونم چیکار کنم خیلی دوسش دارم نیلوجونم رو ولی نمیدونم آخرش چی میشه آخرش این همه نوشتنا چی میشه آخرش این همه خستگی ها واسه دیدن هم به کجا میکشه واقعا کلافه شدم فقط خواستم حرف دلم رو بنویسم شاید یه خورده سبک شم الانم فکر میکنم همین احساس به من دست داده ....... ولی شرمنده تو این تابستونیه همه خستگی در میکنن ما بشتر از همیشه خسته میشیم و وقت سر خواروندن هم نداریم چه برسه آپ کردن وبلاگ . ولی این دفعه دلو زدم به دریا حالا میخوام تا غرق نشده حرفشو واستون بنویسم که بدونین واسه چی داره غرق میشه راستش من نیلوجونو از ته قلبم دوست دارم ولی گاهی وقتا حس میکنم الکی دلمو خوش کردم به خدا میگم خدایا چی میشد اگه قلبو نمیدادی که کسی نخواد توش جا بگیره چی میشد دل رو نمیدادی که نخوام دلبسته ی کسی بشم چی میشد چشمامو نمیدادی که نخوام با یه نگاه کردن عاشق کسی بشم چی میشد اون رو منو جلو راه نیلوجونم سبز نمیکردی که حالا اینقدر شیفتش نشم ولی حقیقت اینه که همه رو بخشیده خدایا ناشکری نمیکنم شکرت ولی حالا که دادی پس یه راه حلی هم بذار جلوی پای ما دیگه مگه تو بنده هاتو دوست نداری پس یه فکری هم به حال من بکن
بازم میگم همتونو دوست دارم و واسه ما دعا کنین. + نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:31 |
امشب میخوام تو آسمون عکس چشماتو بکشم اگه بگی دوسم داری ناز نگاتو بکشم میخوام ترو قسم بدم به جون هر چی عاشقه به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایق وقتی نیستی٬نگاهم دست خالی به چشمانم برمیگردد در سیاهی چشمانت لانه کردم پلک نزن خانه خرابم میکنی در رفاقت با وفا بودن شرط مزدانگی است ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت میشوند مغرورانه اشک ریختیم چه مغرورانه سکوت کردیم ٬ چه مغرورانه التماس کردیم چه مغرورانه از هم گریختیم غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم
شیشه دل شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر میشود
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:24 |
مرد بر لبه پرتگاهي راه مي رفت. پايش لغزيد و داشت سقوط مي كرد
كه آن شاخه
خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:14 |
تنها بودن سخت است اين كه از هر طرف رانده شوي ديوانه كننده است اين كه هيچ كس تو را نفهمد مر گ آور است و من تنها مرده ي ديوانه اي هستم كه آرزوي ديدن تو را مي كنم آري تو تو كه گوش مي كني و هيچ نمي گويي و من سال هاست كه شب ها به اميد ديدن تو در رويا، مي خوابم و اما تو ... پس كي به اين خواب هاي بي خوابي ام مي آيي به شب هاي بيداري ام و به اشك هاي ناتمامم نگو كه دوباره دلم شكست و به سويت آمدم نگو كه وقتي خوشم شكرت نمي كنم كه تو دروغگو نيستي! مي دانم كه جزاي گناه از ياد بردن تو عشق است و من كه تنها مرده ي ديوانه ام از تو هر دو را مي خواهم هم عشق را و هم تو را
آري من عشق تو را مي خواهم عشق به تو! منتظرم... منتظر لبخند هاي هميشگي تو منتظر مهرباني ات و منتظر ديدنت مرا با خود ببر از اين بهشتي كه تو در آن نيستي كه من سخت آشفته ام...
+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:13 |
|
www.agna.blogfa.com
www.agna.blogfa.com
|